اینجا منم ویک گل آبی برای تو
این روزها به گوشه ی دیوار می خزم
بی انتظار سایه ی گیسو طلای تو
اصلا بیا فرار کنیم از حصار شهر
با کوله باری از غزل و چشم های تو
بانوی خوب لحظه ی باران و بی کسی
این شعر هم برای خودم نه! برای تو
##
دیوار ،میز ،یک گل آبی خشک و سرد
حالا تمام خانه شده مبتلای تو
دیوانه می کنندم و می بندنم به تخت
هر روز توی قصّه ی بی انتهای تو
هی داد می زنم و پرستار پشت در
با قرص خواب می بردم از هوای تو
###
شاعر به روی تخت وابیات خسته اش-
بر گونه های سرد پرستار جاریند...
پدر به دست گرفته دو بند کهنه ی ساکی ـ
که مثل چهره ی مادر شکست خورده و زرد است
و چشم دوخته مایوس سمت جاده ی خاکی
وسرفه های پیاپی و ظهر بعد غروب
و حجم جاده پر از چشم های خسته ی شاکی
۲
نگاه بچه ی بیمار سرد تر شد و آنگاه:
شروع سرفه ی ممتد و خون قرمز لاکی ـ
چکید بر اتوبوسی که هیچ وقت... کمی بعد
نشان سنگی مرگش به زیر سایه ی تاکی

به زیر سلطه کشانده جهان ذهن مرا که...
نشسته اند یکایک در عمق ثانیه هایم
و کلّ روز و شبم را ربوده اند چرا که...
به اعتقاد من از شاهکار های خدا است
دو چشم جاذبه دار و دو چشم ناز شما که...
درست مثل غزلهای مست حافظ شیرازـ
پر از رموز عجیب اند و روح عاطفه ها که...
مرا به سوی...«و انگشت های دختر خود خواه ـ
به فرش صورت او بافت طرح سرخ عزا که...
تمام هستی شاعر سیاه گشت و کمی بعد...
حضور فکر عجیبی:سفر به سمت خدا که...»
۲
سکوت پوچ اتاقی که تلخ می شکند ـ بنگ!!!
و هی چکیدن خون روی دکمه های پیانو...

دیر به روز شدنم را به بزرگی دلهایتان ببخشید...
امیدوارم دل نوشته ام به دلتان بنشیند و گرنه برایم از کاستی ها بنگارید.
-زد بر دلم سه تار تو تصنیف بی کسی
-شعرم پر از نشانه و موتیف بی کسی
-انگار در جهان بزرگت برای عشق ...
-دیگر مسافریم من و کیف بی کسی
-با رفتنم بخند که آسوده می شوی
-از این همه غزل...نه اراجیف بی کسی!
- من مانده ام بدون نگاهت چه می شود
- تکلیف روزگارم و تکلیف بی کسی۱
-آخر به مرگ می رسم از بی خیالیت
-در ازدحام پوچ تعاریف بی کسی
*******
کم کم سکوت کرد سه تارش و تا ابد
ساکت شد از ادامه ی تصنیف بی کسی
۱=بابت این بیت از دوست عزیزم بهمن محمد زاده متشکرم
دیر به روز شدنم را بگذارید به حساب بریدن...
اشکهایم مجال نوشتن نمیداد. بیشتر از صد کاغذ را سیاه کردم و همان دلتنگی ...همیشگی
این روز ها به نیستی فکر می کنم به اینکه چقدر غریبه ام .گاهی دستی می کشم به سیم های
سه تار و برگ های شب بو ولی باز هم غریبه ام.دلم می خواهد تمام پنجره ها را بشکنم و دیوار
ها را...اما نمی توانم. خدا را شکر که دیلمان ها و دشتی های استاد شجریان مثل آرام بخش است برایم...
کلماتی نوشته ام که دوست دارم ببیند.
در پایان از دوستانی هم که مانند همیشه برایم باران الطاف خود را باریدند تشکر می کنم و از اینکه
به پیام هاشان جواب نداده ام شرمسارم.بگذارید به حساب بریدن ...
باز هم ببارید تا خشک نشوم
۱
شاعر،اتاق و بی کسی ها که دیده بود:
بدجور از دنیای پوچش بریده بود
کاغذ ـ قلم ـ گاهی دلش شعر می سرود
اما تمامش را گمانم دریده بود
با طرحی از خون روی دیوار ماتمی
از شکل نامردیّ دنیا کشیده بود
شاعر فقط با مردن آرام می گرفت
انگار دنیایش به آخر رسیده بود
******
ناگاه قرمز شد اتاق و ...دلش گرفت!
اوخیره بر دیوار رنگش پریده بود
پر زد به رویا های خود،اوج آسمان
باتیغ سردی که رگش را بریده بود
*******
(آدم)خجل شد باز،از اشتباه خویش...
یک جان دیگر نرخ سیبی که چیده بود
۲
چشم هایت فرش کاشان است انگار
واژه ای از جنس باران است انگار
برکه ای آرام و ساکت،یا نه شاید
پشت آن غوغای طوفان است انگار
شور صد دنیا غزل در او نهفته است
معبد حافظ پرستان است انگار
بوی میخک در نگاهت نقش بسته
چشم هایت عطر افشان است انگار
مثل تنبور و سه تار و عشق و آتش
راز سرمستیّ مستان است انگار
چشم هایت روح زرتشت و اهوراست
چشم هایت اهل ایران است انگار

وقتی که درنهایت قحطی عاشقی،در سوگ مرگ عاطفه ها سنگ می شوی
مفعول فاعلات مفاعیل و...خسته ام،دیگر کسی به شعر دلش خوش نمی شود
کاغذسیاه می شود از بیت بی کسی،در واژه های شب زده بی رنگ می شوی
_سهراب جان ببین که کبوتر چه تشنه است ،هی آب را به عمدگل آلود می کنند
سهراب هم...... .سکوت. {و پاسخ نمی دهد}،غرق عزای مردن آهنگ می شوی
دیگر کسی حرف دلت را نمی زند،انگار عمق واژه پر از هیچ گشته است
در ازدحام این همه ایسم و سبک گیج،دنبال حرف بی کلکی منگ می شوی
آنگاه می رسی به همان بیت مولوی:«کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
آرام در فضای اتاقی که گمشده،درسوگ مرگ عاطفه ها سنگ می شوی
سیداشکان خطیبی
تندیسی از سکوت و غم و درد می شود
در موج پر تلاطم دریای بی کسی
هر روز غرق واژه ی (برگرد) می شود
گل های باغمان چه غریبانه یخ زدند
خورشید اسیر سایه ی ولگرد می شود
آدم به قصد کشتن غولی که کاغذی ست
از بچگی برای خودش مرد می شود
در دادگاه مهر جدایی به زندگی.......
انگار باز زوج دگر فرد می شود
............
تقصیر عشق چیست که اینگونه حرمتش
مقتول دست مردم نامرد می شود
تنها امیدمان به بهاری که سبز بود
آن هم به لطف فصل خزان زرد می شود
سیداشکان خطیبی

(بید مجنون)
در خواب هم به غمکده ام سر نمی زنی؟!
ارواح شوم هجر را خنجر نمی زنی!
در این سکوت سرد پر از لحظه های تار
با ساز و رقص و هلهله بر در نمی زنی
از بی کسی با سایه ی خود هم نشین شدم
رنگی به این فضای مکدر نمی زنی
حتی درخت بید حیاط هم، چو چشم من
خشکید و در هوای دلم پر نمی زنی!!
از من که هیچ،از همه دنیا بریده ای
مرحم به زخم بال کبوتر نمی زنی!!!؟
سیداشکان خطیبی

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
محمد علی بهمنی
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
ميروم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديدهي كوتهنظران
دلِ چون آينهي اهل صفا ميشكنند
كه ز خود بيخبرند اين زخدا بيخبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
